سلام
به مناسبت شهادت آقا سید مرتضی آوینی میخواستیم مطلبی بزنیم ولی با یه چرخ تو این دهکده یه جهانی دیدیم دوستان خیلی خوب و قوی کار کردن و کار ما جز کپی کردن مطالب تکراری نیست...
ولی با پیام دوست خوبمون آقای کریمی دوباره ترغیب شدیم یه کاری واسه آقا مرتضی(در واقع برای خودمون)انجام بدیم.
انشالله که دعای سید شامل حال ما هم بشه....آمین
اینم چنتا خاطره از سید شهیدان اهل قلم
۱-یکبار سر چند قسمت از مطالب سوره،نامه تندی به سید نوشتم که یعنی من رفتم.حالم خیلی خراب بود و حسابی شاکی بودم.پلک که روی هم گذاشتم،حضرت زهرا(سلام الله علیها)را دیدم و شروع به شکایت از سید کردم.ایشان فرمودند:<<با پسر من چکار داری؟>>اما من باز هم از دست حوزه و سید نالیدم.باز ایشان فرمودند:<<با پسر من چکار داری؟>>بار سوم که این جمله را از زبان خانم شنیدم،از خواب پریدم.وحشت سراپای وجودم را گرفته بود.مدتی گذشت تا اینکه نامه سید به دستم رسید:
<<یوسف جان(یوسفعلی میرشکاک) دوستت دارم.هرجا می خواهی بروی،برو...ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند...>>
****************************************
۲-سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده ماندنش شبیه یک معجزه بود.می گفتند در آن حال بیهوشی و بی خودی هی زیر لب می گفت:<<امام زمان مرا نگه داشته است ...>>
****************************************
3-چند سال پس از انقلاب مرتضی سیگارش را ترک کرد.دلیلی که برای این کار گفت این بود که امام زمان عجه الله تعالی فرج الشریف در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند.در اینصورت چطوری می توان در حضور ایشان سیگار بکشم؟
****************************************
4-چند ماه پیش که از مکه برگشته بود تعریف می کرد که در عرفات گم شده. می گفت:<<خیلی گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم.من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی.>>خیلی تعجب کردم.بعدها فهمیدم که حدیث داریم هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.
****************************************
5-احتمالا زمستان سال 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود.سالن پر بود ازهنرمندان،فیلمسازان،نویسندگان و...در جایی از فیلم،آگاهانه یا نا آگاهانه،داشت به حضرت زهرا(سلام الله علیها) بی ادبی می شد.من این را فهمیدم لابد دیگران هم همینطور،ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم.با جهانبینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم.طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم،اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند داد زد:خدا لعنتت کند چرا داری توهین می کنی؟!
همه سرها به سویش برگشت،در ردیفهای وسط بود آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی،کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکت سبز بر تنش.از بغل دستی ام (سعید رنجبر) پرسیدم:
این آقا را می شناسی؟گفت:سید مرتضی آوینی است.